کوهنورد و خدا

 

 

ice_climbing1.jpg

 

کوهنوردی میخواست از بلندترین کوه بالا برود او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد...

 

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت .همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است...ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد

.

.خدایا کمکم کن

ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد

"

 

از من چه می خواهی؟

"

-

ای خدا نجاتم بده!

-

واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟

-

البته که باور دارم

.

-

اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!!! یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود او فقط یک متر با زمین فاصله داشت

 

 

"

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات ()




دوست داشتن

 

 2jack80.jpg

امشب از آسمان دیده‌ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در زمستان دشت کاغذها

پنجه‌هایم جرقه می‌کارد

شعر دیوانه‌ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش‌ها

پیکرش را دوباره می‌سوزد

عطش جاودان آتش‌ها

آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن

شب پر از قطره‌های الماس است

 

آْنچه از شب بجا می ماند

عطر خواب آور گل یاس است

                                                              فروغ فرّخزاد

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٦ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات ()




 

dmszqmfgk2dmnyjx23cy.jpg

   اینم یه عکس از سوگولی ناصرالدین شاه

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط نیاز نظرات ()




 

 

درک جمال یار

در عالم عشق قانونی وجود دارد که میزان و ملاک ارزشمندی برای تشخیص عاشقی است.این قانون مبنی بر این است:

"عاشق در جمال معشوق نمی تواند عیبی ببیند"

داستان لیلی و مجنون به خوبی این درس را به انسان می دهد.زمانی که داستان این عشق بر سر زبان ها افتاد و هر کسی در این تصور بوده است که لیلی چه زیبارویی باید باشد که مجنون را چنین آواره ی دشت و بیابان کرده است لذا همه خواهان دیدن روی او بودند؛تا آنجا که خلیفه دستور می دهد لیلی را به دربار بخوانند تا او را از نزدیک ببینند که این چه جمالیست که خالق چنین عشق بزرگی است.اما زمانی که خلیفه لیلی را ملاقات کرد از دیدن قیافه ی لیلی حیرت کرد زیرا در مقابل خود دختری بسیار معمولی دید.پس به او گفت: این تو هستی که مجنون را چنین آواره ی دشت و بیابان کرده ای در حالی که تو از سایرین زیباتر نیستی.لیلی در جواب خلیفه این حقیقت بزرگ را فاش کرد که این چشم مجنون است که باعث به وجود آمدن چنین عشق بزرگی شده و دیدگان عاشق اوست که نمی تواند عیب های مرا ببیند وخالق این عشق است.کسی که چشمی مثل چشم مجنون داشته باشد هر دو عالم را به راحتی طی می کند زیرا که عیبی را در آن نمی تواند ببیند.

 خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر

آن نفس که عاشق شد اماره نخواهد شد

 

گفت لیلی را خلیفه کان تویی کز تو مجنون شد پریشان وغمین از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت خاموش چون تو مجنون نیستی دیده ی مجنون گر بودی تو را هر دو عالم بی خطر بودی تو راعاشق به وحدت می رسد و غیر از معشوق خود را نمی خواهد.در واقع عاشق موحد میشود و غیر از یار خود را طلب نمی کند.هر که را به او نشان بدهند باز هم نگاه او فقط به سمت معشوق خود است.عاشق از تجربه ی عشق خود به وحدت می رسد و موحد می شود.در واقع یکی از اهداف عشق زمینی زسیدن به همین درک است.

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط نیاز نظرات ()